سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
تـــــــکـــبـــیــر


9/1/91
1:23 عصر

مناظره و مباهله

نوشته شده توسط (shobbar) شبر

 


قرار ملاقات با فقط خدا برای مناظره : استان کرمان / شهرستان رودبار جنوب / بخش جازموریان (زهکلوت) / جنب مدرسه شهید مبارکی / مسجد حضرت اباالفضل علیه السلام


زمان : روز جمعه 11/1/1391  . ساعت 10 صبح


به خاطر اینکه فقط خدا خیلی اصرار داشت و دوست داشت سید علی رو هم با خودم بیارم من هم به این درخواست عمل میکنم و سید علی خودم رو همراهم میارم .


جهت اطلاع دوستان این منطقه ساکنان اهل سنت دارد و مولوی های فرق مختلف هم به این بخش رفت و آمد دارند و شخصا با آنها ملاقات داشته ام و حتی وهابی ها هم برای القاء عقائد خودشان به این بخش و حتی شهرستان رودبار جنوب رفت و آمد دارند بنابراین جای هیچ گونه ترسی برای حضور این شخص نخواهد بود و بنده هم عصر امروز عازم این سفر هستم



http://upl.host56.com/photos/2319feb7864f.jpg


15/12/90
4:13 عصر

صد نام از اسامی مادرم و یک نام برای دخترم . . .

نوشته شده توسط (shobbar) شبر

 


برای نام گذاری دختر عزیزم دنبال اسامی و القاب حضرت زهرا سلام الله علیها میگشتم و بعد از مقدار نسبتا کمی گشت و گذار در احادیث و تاریخ به اسامی زیبایی رسیدم و تصمیم گرفتم برای اینکه خدمتی بسیار ناچیز به حضرتش کرده باشم مجموعه ای از این اسامی و القاب که برای نامگذاری مناسب است را در کنار هم جمع آوری کنم تا برای استفاده خودم و دوستانم و علاقه مندان حضرتش سهل الوصول باشد


و در نتیجه مجموعه ای که مشاهده میکنید جمع آوری شد که حاصل ساعت ها تحقیق و فحص در منابع و کتاب های مختلف است که علاقه نام گذاری فرزندم گوشه ای بسیار کوچک از این انگیزه را پر میکرد و تمام مابقی انگیزه ام را عشق به وجود مقدسش سرشار کرده بود و امید دارم آنکه نفس کشیدنم به عشق اوست نظری به این اندک تلاش کند و پسند لیلی شِکَّر لب و شوخ چشمم بیفتد ...


 


فـــــاطــمــه


بتول / حصان / حره / سیده / عذراء / زهراء / حوراء / مبارکه / طاهره / زکیه


راضیه / مرضیه / محدثه / مریم / صدیقه / نوریه / سماویه / حانیه / والده / معصومه


سلیله / حلیله / شهیده / ممتحنه / مظلومه / صابره / صادقه / رشیده / فاضله / علیمه


مطهره / غراء / تحفه / تفاحه / حبیبه / قرینه / حلیفه / نبعه / عارفه / بضعه


دُرّه / مفضله / شجره / بره / مهدیه / منصوره / مُدونه / ظاهره / رضیه


زاکیه / مصلیه / قائمه / شاهده / صائمه / ولیه / نقیه / علیه / سلیمه / حلیمه


جمیله / حفیفه / صالحه / مصلحه / صبیحه / محمده / نصیبه / مجیبه / شریفه / مکرمه


عالمه / فاتحه / منعمه / داعیه / معلمه / شافعه / مشفقه / جاهده / ناصحه / راقیه


ناصیه / حاضره / وافیه / عدیله / زهره / حکیمه / زاهده / مونسه / کاظمه / رئوفه


راحیل / خاتون / حسناء / بتول / باکیه / حبیبه / مبشره /  کوثر / عادله / ریحانه


البته این اسامی و القاب تمام آنچه که در مورد حضرتش وارد شده نمی باشد و دو قسمت از اسامی و القاب را ذکر نکردم :


1) اسامی و القابی که برای نامگذاری افراد به جهات مختلف مناسب نیست و در موضوع تحقیق جای نداشت مثل لقب : مضطهده و مغصوبه


2) اسامی و الفاظی که مدرک معتبری برای اثبات انتساب آنها به حضرتش پیدا نکردم مثل لقب : حنانه


در نهایت از مجموع این اسامی لقب مبارک و زیبا و پر بهجت گل تقدیم شما ریحانه گل تقدیم شماحائز اکثریت آراء شد و کاربر مورد نظر تبسمبه این نام مبارک نام گذاری شد . . . ( البته بنا بر تلفظ علیرضا : نینانه  جالب بود)


ان شاء الله در زیر لوای مبارک حجت ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف جزو بانوان لشکرش باشد


( کپی برداری از اسامی مانعی ندارد که هیچ ؛ تازه باعث خوشحالی هم هست . . . )


 


15/11/90
12:8 عصر

خاطره ای از پدر بزرگ شهیدم

نوشته شده توسط (shobbar) شبر

مادر بزرگ تعریف میکرد : خانه ما خانه نبود پادگان بود و شورای حل اختلاف .


اگر در خانه بود در کل شبانه روز مردم می آمدند و می رفتند . یکی رساله می آورد ، یکی اعلامیه می برد، یکی خبر می آورد ، یکی از همسایه اش شکایت داشت و بقیه هم به همین شکل .هر از چند گاهی هم غیبش میزد و به قم می رفت .


مشکل اینجا بود که هر چند وقت یک بار هم از ژاندارمری می آمدند و دستگیرش میکردند و وقتی میبردندش دیگر برگشتش با خدا بود . من هم بعد از مدتی که خبری از او پیدا نمی­کردم می­رفتم جلوی در ژاندارمری و بست می­نشستم تا خبری از او پیدا کنم . بعضی مواقع خبری پیدا می­کردم و بعضی مواقع هم نه ؛ اما هر دفعه برمی گشت ولی با رنگ و روی پریده و زخمی و ضعیف . معلوم بود با اینکه قوی بود اما آنقدر شکنجه اش داده اند که رمقش را گرفته اند اما خودش را نباخته بود و روحیه­ی بالایی داشت .


اما باز چیزی نمی­گذشت که دوباره می آمدند و دستگیرش می­کردند و دوباره روز از نو و روزی از نو ...


مثل همچین روزهایی که انقلابدر آستانه پیروزی و تثبیت بود به همراه دوستان و مریدانش به پاسگاه ژاندارمری حمله کردند و کنترل آنجا را به دست گرفتند و نظامیان داخل پاسگاه از جمله رئیس پاسگاه که در شکنجه کردن ایشان حضور مستقیم داشت را دستگیر کردند .


رئیس پاسگاه را خدمتشان آوردند . نگاهی به او کرد و گفت لباسهای نظامیت را در بیاور . او هم با ترس و لرز لباس های نظامیش را در آورد و تحویل حاجی داد . او هم لباسهای فرمانده پاسگاه را به تن کرد و گفت : خوب از امروز من فرمانده این پاسگاه هستم جالب بود ؛ تو هم حتما مأمور بودی و مجبور به اینکه من را شکنجه کنی ؛از تو میگذرم ، برو کنار بقیه . . .


شده بود فرمانده پاسگاه و دوستان و جوانان هم، هم رزمانش . . .


حالا دیگر امنیت منطقه دست جوانان و مذهبی ها و انقلابیون بود و خانه ما در این مرحله شده بود آشپزخانه پاسگاه ؛ من و مادرت غذا درست میکردم و او برای پاسگاه میبرد بدون هیچ چشم داشتی .


هر روز صبح هم همه جوانان و نیروهای عاشقش را جمع میکرد و بین کوچه پس کوچه ها و زمین های کشاورزی می دویدند و ورزش میکردند و به آنها آموزش های نظامی سخت میداد تا محیای دفاع و حمایت از انقلاب و مردم باشند .


این روز ها گذشت تا اینکه جنگ شروع شد و . . . و او هم کسی نبود که اینجا بماند ، دلش تاب نیاورد  و راهی جبههجنگ شد و پاسگاه را تحویل داد . . .


( پدر بزرگ چند سالی هم با عشق تمام علیه دشمنان دینش جنگید و نهایتا به آرزوی دیرینه خود رسید و به خیل شهیدان گمنام پیوست و همچنان در همان خیل بی نام و نشان باقی مانده است و جز مقداری لبس رزم چیزی از خود به جای نگذاشت . . . )


13/11/90
5:52 عصر

روز نهم ربیع ... روز ازدواجم

نوشته شده توسط (shobbar) شبر

با دیدن همچین نقل های تاریخی و روایاتی تصمیم گرفتم همچین روزی را برای ازدواجم انتخاب کنم :


أحمد ابن اسحاق قمی که از یاران امام حسن عسکری علیه السلام است نقل میکند که در روز نهم ربیع الاول در سامرا خدمت حضرتش شرفیاب شد . (ان شاء الله خدا قسمت همه ما بکند)


در حالی وارد خانه شدم که مولایم به تمام خدمه و اهل خانه سفارش فرموده بودند که بهترین لباس هایشان را بپوشند و در مقابلشان منقلی بود که در آن عود خوشبویی در حال دود کردن بود .


خدمتشان عرض کردم : پدران و مادرانمان به فدای شما یابن رسول الله آیا شادی ای برای اهل بیت در این روز رخ داده ؟ امام علیه السلام در جواب فرمودند : چه شادی ای در نزد اهل بیت از شادی روز نهم ربیع بالاتر است ؟!


در ادامه فرمودند : پدرم حضرت هادی علیه السلام روایت فرمودند جناب حذیفة بن الیمان در همچین روزی وارد بر جد ما رسول رحمت صلی الله علیه و آله شد .


حذیفه نقل میکند : دیدم أمیر المومنین و حسن و حسین علیهم السلام در کنار رسول الله در حال میل کردن غذا هستند و حضرت رسول به روی آن دو فرزند لبخند میزند و میفرماید : بخورید ... مبارک باشد بر شما برکت و سعادت این روز ؛ به درستی که امروز روزی است که خداوند از بین میبرد دشمن خودش و دشمن جد شما را و روزی است که خداوند اعمال شیعیان شما و محبین شما را قبول میکند و روزی است که این آیه « فتلک بیوتهم خاویه بما ظلموا » تصدیق خواهد شد و روزی است که در آن فرعون اهل بیت و ظالم و غاصب حق آنها از بین خواهد رفت .......


حذیفه نقل میکند : بعد از مرگ منافق امت خدمت امیر المومنین رفتم تا به ایشان تبریک عرض کنم و جنابشان فرمودند : یادت هست آن روزی را که به خدمت رسول الله رسیدی و من و فرزندانم در کنار ایشان بودیم و حضرت از برکات نهم ربیع برای تو گفت ؟


جواب دادم بله ای برادر رسول خدا ادامه دادند : به خدا قسم آن روزی را که پیامبر به آن بشارت میداد امروز است که خداوند چشم اولاد رسول الله را روشنی بخشید .


ای حذیفه من برای این روز هفتاد و دو اسم بلدم .


حذیفه عرض کرد : یا امیر المومنین دوست دارم اسامی این روز را بدانم


حضرت فرمودند : امروز روز استراحت است / روز آرامش دردهاست / روز آرامش رنج هاست / روز غدیر ثانی است / روز رفع قلم است / روز هدایت است / روز عقیقه و قربانی دادن به جهت شادی است / روز برکت است / بزرگترین عید الهی است / روز استجابت دعاست / روز نزدیکی و دوستی ما اهل بیت است / روز ندامت و پشیمانی ظالمین است / روز شکسته شدن اقتدار دشمنان است / روز از بین رفتن غم هاست / روز فتح است / روز قدرت است / روز شادی شیعیان است / روز باز گشت به سوی خدا و توبه است / روز زکات بزرگ است / روز عید فطر دوم است / روز راه خداست / روز رضایت است / روز عید اهل بیت است / روز پیروزی بنی اسرائیل است / روز قبولی اعمال شیعیان است / روز صدقه دادن است / روز طلب روزی بیشتر است / روز قتل منافق است / روز شادی و فرح اهل بیت است / روز از بین رفتن گمراهی است / روز گذشت از برادر مومن است / روز از بین رفتن سلطان منافق است / روز راحتی مومنین است / روز افتخار است / روز شکر است / روز یاری مظلوم است / روز زیارت است / روز دوستی است / روز محبت است / روز وصلت است / روز برکت است / روز کشف بدعت است / روز دوری از گناهان کبیره است / روز موعظه است / روز عبادت است و روز اسلام است .


بحار الانوار/ج 95/ ص351 / ح1


بحار الانوار / ج31 / ص120


زوائد الفوائد (سید ابن طاووس)


المحتضر/ ص34


دلائل الامامه


الانوار النعمانیه


مصباح الانوار


الهجوم علی بیت فاطمه / ص 302


 


6/11/90
5:36 عصر

ربیع الاول شاد یا محزون

نوشته شده توسط (shobbar) شبر

می خواستم حلول ماه ربیع الاول را تبریک بگویم اما چه کنم که تاریخ نگاران دهانم را بستند :


قال الفیض الکاشانی فی علم الیقین :


ثم إن عمر جمع جماعة من الطلقاء و المنافقین و أتی بهم إلی منزل أمیر المؤمنین علیه السلام ، فوافوا بابه مغلقا ، فصاحوا به : أخرج یا علی ، فإن خلیفة رسول الله یدعوک . فلم یفتح لهم الباب .


فأتوا بحطب فوضعوه علی الباب و جاؤوا بالنار لیضرموه ، فصاح عمر و قال : و الله لئن لم تفتحوا لنظرمنه بالنار . فلما عرفت فاطمة علیها السلام إنهم یحرقون منزلها ، قامت و فتحت الباب فدفعها القوم قبل أن تتواری عنهم . فاختبت فاطمة علیها السلام وراء الباب و الحائط .


ثم إنهم تواثبوا علی أمیر المؤمنین علیه السلام و هو جالس علی فراشه و اجتمعوا علیه حتی أخرجوا سحبا من داره ، ملبّبا بثوبه ، یجرّونه إلی المسجد .


فحالت فاطمة علیها السلام بینهم و بین بعلها و قالت : و الله لا أدعکم تجرّون ابن عمی ظلما ؛ ویلکم ! ما أسرع ما خنتم الله و رسوله فینا اهل البیت ، و قد أوصاکم رسول الله باتباعنا و مودتنا و التمسک بنا و قال الله تعالی : « قل لا أسئلکم علیه أجرا إلا المودة فی القربی » .


قال : فترکه أکثر القوم لأجلها . فأمر عمر قنفذ ابن عمه أن یضربها بسوطه .


فضربها قنفذ بالسوط علی ظهرها و حنبیها الی أن انهکها و أثّر فی  جسمها الشریف ؛ کان ذلک الضرب أقوی ضررا فی إسقاط جنینها ، و قد کان رسول الله صلی الله علیه و آله سمّاه محسنا .


عمر جماعتی از منافقین و بردگان را جمع کرد و به سوی منزل امیر المومنین علیه السلام حرکت کرد و وقتی به پشت در خانه رسید در زد و فریاد زد : علی از خانه خارج شو خلیفه و جانشین پیامبر خدا منتظر توست . اما امیر المومنین به او توجهی نفرمود و در را باز نکرد .


عمر دستور داد تا هیزم بیاورند و در پشت در خانه بگذارند و آتش را در دست گرفت تا هیزم ها را آتش بزند و فریاد زد به خدا قسم اگر در را باز نکنید آن را به آتش میکشم . در این هنگام حضرت زهرا سلام الله علیها به پشت در خانه آمد و در را باز کرد تا آنها را قبل از اینکه به خانه حمله کنند پراکنده کند اما آنها در این حال به خانه حمله کردند و فاطمه بین در و دیوار واقع شد و آنها وارد خانه شدند و دور امیر المومنین که بین خانه نشسته بود حلقه زدند و حضرت را در حالی که لباس های حضرت را گرفته بودند او را کشان کشان به سمت مسجد بردند .


در این هنگام فاطمه سلام الله علیها مانع بردن امی المومنین شد و فرمود : والله نمیگذارم پسر عمویم را این طور ظالمانه ببرید . وای بر شما چه زود فراموش کردید وصیت پیامبر درباره ما اهل بیت را و او شما را وصیت کرده بود به تبعیت از ما و دوست داشتن ما و خداوند نیز به این مطلب امر فرموده


با این سخنان آن جماعت امیرالمومنین را رها کردند و وقتی عمر این وضع را مشاهده کرد به قنفذ دستور داد که با شلاقی که در دست دارد فاطمه را بزند. و قنفذ نیز با شلاقی که داشت بر پشت و پهلوی فاطمه تازیانه زد تا فاطمه دامن امیر المومنین را رها کرد و آن شلاق ها در جسم حضرت تاثیر گذار بود و این ضربات بیشترن تاثیر را در سقط محسن شهید داشت .


علم الیقین فی أصول الدین/ص 686


عوالم العلوم/ج 11/ص571/ح24


بیت الاحزان/ص93


ظلامات فاطمه فی السنة و الآراء/ص37


تلخیص الشافی/ج3/ص76


22/10/90
9:20 عصر

تکرار تاریخ

نوشته شده توسط (shobbar) شبر

محمد ابن سنان نقل میکند که عده ای از اهل کوفه نامه ای به امام صادق علیه السلام نوشتند که آقا جان کجایی ببینی اینجا چه خبر است ! این مفضل ابن عمر که مورد علاقه شماست و خود را منتسب به شما میداند و در بین مردم او را شاگرد شما و از نزدیکان شما میشناسند ، آبروی ما و شما را برده . مفضل با انسان های بد نام و کبوتر باز و شراب خوار نشست و برخواست میکند و به نظر میرسد او که از شما حرف شنوی دارد نامه ای به او بفرستید و از او بخواهید که این کار را کنار بگذارد و بیشتر از این آبروی ما و شما را نبرد .


امام علیه السلام هم نامه ای خطاب به مفضل مرقوم فرمودند و آن را مهر و موم کردند و آن را به جمعی از اهل کوفه که در میان آنها بزرگانی مثل زراره ، محمد ابن مسلم ، عبد الله ابن بکیر ، أبو بصیر و حجر ابن زائده بودند سپردند و سفارش فرمودند که نامه را به شخص سومی ندهند بلکه مستقیم به دست مفضل برسانند .


آنها هم در کمال ذوق زدگی و کاملا خوشحال از اینکه به مقصود رسیدند و از این به بعد دیگر آبرویشان بر باد نخواهد رفت به سمت منزل مفضل حرکت کردند . . .


وارد منزل مفضل شدند و نامه امام را به مفضل دادند . . . و مفضل نامه مبارک امام را گشود و آن را خواند که این طور نوشته شده بود : بسم الله الرحمن الرحیم ای مفضل برای من فلان چیز و فلان چیز را بخر و بفرست ... ولی در آن نامه هیچ اشاره ای به مطالب مد نظر اهل کوفه نشده بود !!!


وقتی مفضل نامه امام علیه السلام را قرائت فرمودند آن را به زراره نشان دادند و زراره هم در کمال تعجب نامه امام را مطالعه کرد و نامه همین طور دست به دست گشت تا تمام هیئت اعزامی نامه را متعجبانه مطالعه کردند . . .


وقتی کار مطالعه به پایان رسید مفضل رو به جمع کرد و گفت : خوب به نظر شما چه باید کرد با این دستور امام ؟


اهل مجلس نگاهی به هم کردند و در جواب گفتند : این خرید ها نیاز به مقدار زیادی مال دارد که در توان ما نیست و باید برای این کار همایش و کار گروه و موسسه و از این چیزها تشکیل دهیم تا ببینیم آیا اصلا میشود همچین مالی را تهیه کرد یا نه و وقتی به نتیجه رسیدیم و تهیه کردیم آن وقت مال را در اختیار تو میگزاریم تا خرید ها را انجام دهی و با زدن این جملات آماده رفتن شدند و قصد خروج از منزل مفضل گرفتند . . .


که در این لحظه مفضل آنها را به ناهار دعوت کرد و از آنها خواست که در خانه او بمانند و آنها هم قبول کردند . . .


در همین حال که ناهار در حال آماده شدن بود مفضل کسی را فرستاد تا همان دوستانش را که اهل کوفه از هم نشینی مفضل با آنها به امام شکایت کرده بودند را پیش مفضل بیاورد . . .


آنها به خدمت مفضل رسیدند و مفضل نامه امام را برای آنها خواند و آنها بدون اینکه چیزی بگویند از خدمت جناب مفضل خارج شدند و . . .


و مدتی نگذشت که برگشتند و به همراه هر کدام نسبت به توان مالیشان مقداری مال و پول بود و آنها را به جناب مفضل تقدیم کردند و مجموعا مقدار زیادی مال جمع شد و آنها رفتند .


مفضل آن مقدار مال را به اتاقی که اهل کوفه در آن نشسته بودند برد و به آنها نشان داد . . . و . . .


. . . و گفت : آیا از من میخواهید این دوستانم را از خود برانم ؟!!! آیا فکر میکنید خداوند نیازمند نماز و روزه شماست ؟!!!


. . . و تاریخ تکرار میشود . . .


کتاب الرجال / مرحوم کشی / صفحه 326


19/10/90
12:24 صبح

توضیحات تکمیلی

نوشته شده توسط (shobbar) شبر

سلام / با توجه به اتفاقات اخیر و ادامه سم پاشی ها تصمیم گرفتم توضیحات تکمیلی را خدمت بعضی از دوستان عرض کنم و به جهات مختلف این مطالب در اتاقی ایراد شده است / در صورت تمایل به مطالعه درخواست عضویت بدهید / پیشاپیش از دوستانی که صلاح نمیدانم این مطالب را مطالعه بفرمایند معذرت میخواهم


http://takbir.parsiblog.com/Rooms/2255/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/


توجه :


"""" با عرض پوزش به دلیل اینکه بسیاری از اطلاعات شخصی خودم را در این اتاق برای روشن شدن جریان قرار داده بودم و به دلیل پیشنهاد بعضی از دوستان برای مسکوت گذاشتن جریان پیش آمده تمام اعضای اتاق را حذف کرده ام و در صورتی که نیاز به مطالعه مجدد دارید لطفا درخواست مجدد ارسال بفرمائید """""""