بسم الله الرحمن الرحيم
يه چند وقتيه نه چيزي نوشتم و نه اصلا اومدم پاي کامپيوتر و اينترنت،و اينم فقط به خاطر مشغله درسيمه(يعني بدونيد من خيلي درسخونم).اما توي اين فرصت تعطيلي 22بهمن و البته قبل از راهپيمايي بنابر پيشنهاد يکي از دوستان تصميم گرفتم خاطرات تبليغي محرم امسال رو براتون بنويسم... . . . . .
...........................................................................................................................................
خوب بايد از اينجا براتون بگم که براي اولين سال تصميم گرفتم محرم رو برم تبليغ و از اين باب که برام فرق نمي کرد کجا برم هر کسي رو ديدم بهش گفتم اگه جايي سراغ داري خبرم کن.البته بيشتر دوست داشتم برم دبيرستانهاي شبانه روزي شهرستانها يا بالاخره يه جاي علمي،و اصلا حوصله سر و کله زدن با عوام و سخنراني براي پيرمردا و کسايي که دماغشونو فکرشون طرف آشپزخونه هست و الکي با چشاشون نگات مي کنن رو ندارم و اصلا اين چند سال که نرفتم تبليغ به خاطر همين روحيه ام بود.اما ديگه امسال دلمو زدم به دريا و گفتم هرجا باشه ميام.........................................................اول رفتم سراغ مدارس شبانه روزي اما از شانس ما امسال محرم افتاد توي امتحانات مدارس و امکان تبليغ درست و حسابي نبود و از اينجا منصرف شدم. . . . . . . . . . . . . . . . . . .حالا همين طور که منتظر يک جاي خوب بودم و توي کتابخونه مشغول درس بودم يکي از رفقا زنگ زد که ما با يه گروه صد و پنجاه شصت نفره ميريم طرف مناطق محروم کرمان براي تبليغ اگه مياي بگو. من هم اعلام آمادگي کردم و از فردا شروع کردم به جمع کردن وسايل و آماده رفتن شدن.........
.............................................................................................................................................
ساعت 30/7 شب بليط قطار داشتيم.ديگه اينجا رو براتون نميگم که چطور توي اون برف رفتم تا ايستگاه.....حالا تا ما برسيم و قطار هم بياد ساعت شد30/10 که سوار قطار شديم و حرکت کرديم
.............................................................................................................................................
شام رو هم با يه چيپس سر کرديم و صندليهاي قطار درجه 2 رو هم چسبونديم به هم و شش تايي با مکافات زياد و مهندسيهاي مختلف که پاهامونو چطور بذاريم و سرمونو چطور..بالاخره خوابيديم
.............................................................................................................................................
راستي تا يادم نرفته اين رو بگم ما از قم که قرار شد با اين گروه راه بيفتيم پيش خودم حساب کرده بودم چون اينها يک گروه هستن و ما رو دارن ميبرن مناطق محروم حتما همه خرج و حساب رو هم خودشون مي کنن به خاطر همين ما پولي به اون صورت براي خودمون نياورده بوديم....اما از قضا اين گروه ما هم خودش جزو گروههاي محروم بود.از همين باب وقتي صبح از خواب بيدار شديم يک شوک سه فاز به ما زدن که بايد نفري سي هزار تومان بديد براي بليط هاي رفت و برگشت و غذا و بقيه خرجها.ما هم هر شش نفر هرچي پول داشتيم روي هم گذاشتيم و داديم و ته همه پولها شش هزار تومن موند که قرار شد نفري هزار تومن برداريم اما از خير اون هزار تومن هم گذشتيم (قابل توجه اونايي که آخوندا رو خيلي پولدار ميدونن)
.............................................................................................................................................
بعد از کلي خستگي بالاخره ساعت 2 بعد از ظهر رسيديم ايستگاه کرمان.نماز ظهر و عصر رو که خونديم رفتيم بيرون سالن.يه چند دقيقه اي بود که ايستاده بوديم،ديديم چند تا اتوبوس نوي نوي باکلاس اومدن جلوي خروجي.اولش فکر نمي کردم که اومدن دنبال ما،اما انگار جدي جدي اومده بودنند دنبال ما. . . . . . همين طور که سوار مي شدم با خودم گفتم نه بابا انگار اينقدرا هم محروم نيست که ميگن.(البته ناگفته نماند که نصيب ما از اون اتوبوسهاي نوي باکلاس جاي خواب راننده اون ته اتوبوس بود که شش نفره با يک فشار جسمي کاملا ملموس نشستيم)
بعد از شش هفت ساعت حرکت و گذشتن از کرمان و جيرفت و .....رسيديم به شهرستان اسلام آباد و دفتر امام جمعه.شب رو هم همون جا خوابيديم.
.............................................................................................................................................
صبح بعد از صبحانه آماده حرکت شديم. اما اين دفعه به جاي اون اتوبوسهاي با کلاس چند تا اتوبوس شهري مسافربر اومدن دنبالمون. سوار اتوبوسها شديم و بعد از دو سه ساعت حرکت رسيديم به بخش زهکلوت.ديگه ظهر بود که رسيديم و رفتيم پايگاه بسيج زهکلوت.ناهار رو هم هر دو نفر يه کنسرو ماهي خورديم .(راستي اينو يادم رفت بگم از قم که راه افتاديم توي قطار و توي اون فشار اتوبوس با چند تا از بچه ها رفيق شديم اساسي که تقريبا يک تيم هفت نفره شديم)
.............................................................................................................................................
تو خلال اين توقف و استراحت که توي زهکلوت داشتيم مسئول اين 150 نفر هر کدوم از بچه ها رو مي فرستاد تو يه روستا من هم رفتم پيش مسئول گروه و طبق روحيه اي که خودم داشتم و تحمل سختي زياد رو دارم به حاجاقاي موحدي(مسئول گروه) گفتم:که حاجاقا هر جايي رو که خيلي سخته و کسي نميره ما ميريم.همين که اين حرف رو زدم هم اون جا خورد و هم من.
اون به خاطر اينکه شايد همچين موجود خارق العاده اي تا حالا نديده بود من هم به خاطر اينکه چرا به جاي لفظ من از لفظ ما استفاده کردم و من روحيه اون بچه ها رو نمي شناختم و حاجاقاي موحدي از لفظ مايي که من به کار بردم اينطور فهميد که منظورم ما هفت نفريم ولي خوشبختانه بچه ها حرفي و اشکالي نکردند و همه راضي بودند. بعد از پيگيري حرفي که زدم حاجاقا گفت: باشه شما چند نفرو مي فرستم طبق نمداد اما اون کسي که مي خواد شما رو ببره فردا صبح مياد.اون شب شب اول محرم بود و ما توي همون پايگاه يک روضه اي خونديم و گريه اي کرديم و خوابيديم.
.............................................................................................................................................
صبح روز بعد،بعد از صبحانه نشسته بوديم که ديديم يه پيرمرد بلوچ خوشکل و خوش تيپ و تر و تميز با يه دست لباس کردي کرمي اتو زده اومد تو پايگاه و شروع کرد با حاجاقا خوش و بش کردن مثل اينکه قرار بود اون ما رو ببره.وسايلمونو جمع کرديم و از پايگاه زديم بيرون که ديديم اي دل غافل اينبار نه از اتوبوس با کلاس خبري هست نه از اتوبوس شهري.ايندفعه يه نيسان اومده بود دنبالمون يه نيسان آبي ولي اين يکي هم نو بود(قابل توجه دوستان هم اين نيسان آخرين نيساني بود که ما ديديم هم اون بلوچ تر و تميز آخرين بلوچ تر و تميزي بود که ما ديديم).رفتيم جلو دو نفر بلوچ با لباساي بلوچي تيره و چرک با سر و صورت بسته که دست يکي از اونا يه اسلحه برنوي قديمي بود و دست يکي ديگه يه اسلحه کلاش و زير فرمون راننده هم يه کلاش ديگه،پشت وانت نشسته بودند و دريغ از يه حرکت کوچيک به نشونه احترام ناسلامتي ما هفت تا حاجاقا بوديم که قرار بود پشت نيسان با هم بشينيم.پشت نيسان هم هفت هشت تايي پتوي يک شکل سربازي بود که چون هوا سرد بود بچه ها قرار بود روي سرشان بکشند.
....................................................پايان قسمت اول.................................................................
حرف حساب من اينه:
مي دونيد تعطيلي يعني چي؟ تعطيلي در غير موارد متعارف يعني اعتراض به چيزي يعني اعتصاب...........
اصلا چه اين نوع اعتراض و چه هر نوع اعتراض ديگه اي که به ذهنت برسه بايد طوري باشه
که به گوش اوني که داره حقتو مي خوره يا اوني که داره بهت ظلم مي کنه برسه و اونو
متنبه يا مجبور به دادن حق و حقوق شما بکنه............
حالا برگرديم به موضوع خودمون و شرايط و محيط خودمون. ببينيد محيط ما و اجتماع ما
و کشور و حکومت ما اسلاميه که اختيارش دست خودمونه(به کوري چشم دشمنا)
حالا تو اين کشور خودمون ما به کي اعتراض مي کنيم که چرا اين طور و اون طور شده
و حالا که شده ما حوزه و بازار و تعطيل کنيم.....!!!
لابد فکر مي کنين که آمريکا و اسرائيل و انگليس و بقيه حروم زاده ها هم صبر مي کنن
تا تعطيلي ما تموم بشه...............نه اونا برا خودشون مي رن و اين ماييم که عقب
مي مونيم.
اگه واقعا پا کار اعتراضيد بريد خفت دولت و مجلسو بگيريد تا چوب تو آستين آمريکا و
انگليس کنن نه اينکه ما اعتراض کنيم امّا شرکت هاي آمريکايي و انگليسي
کرور کرور پول بي زبون مملکت ما رو تو جيبشون بريزن و به ريش چهار تا آدم ساده مثل من
و شما بخندن.
بابا يه ذره فکر کنين يه ذره به خودتون بيايد.....
خلاصه نظر من اينه که تمام اين تعطيليا بو داره چه تو حوزه چه غير حوزه
و دودش فقط تو چشم خودمون مي ره و قصد دشمن از يه سري کارا مثل اين فقط
استحمار ماست و اينکه فقط يه جوري تخليه بشيم و ساکت يمونيم............
بابا انقلابي باشيد.........بلند شيد، قيام کنيد...فقط بلديد براي شهداء گريه کنيد
و با آهنگ ملايم خاطره گوش کنيد..........يه دفعه هم خودتون خاطره بسازيد...
(حوصله متن ادبي نوشتن نداشتم و گرنه مي نوشتم با عرض معذرت از اينکه جوش
اوووردم )
....و گويند حاتمي بود طائي که در هر آنچه از مردانگي و جوانمردي که بگويي سر بود.
ازبذلو بخشش ومعرفت و رفاقت گرفتهتا جان وآبرو وشرف وبزرگي و گويند بارها مالش
را با فقيران تقسيم کردو کسي را دست خالي از باب کرامتش رد نکرد و حتي در جواب
اسيري که طلب ياريش داشت و مالي در بساط نداشت خود را عوض او گرو گذاشت....
..............وباز گويند حاتمي بود که کل جود حاتم طائي به قدر بخشش يک روز او نمي
رسيد و او همان حاتمي بود که جانش را در ره جوانمردي گذاشت و او همان حاتمي بود
که دشمنانش را به دست خود سيراب کرد و اسبانشان را تيمار کردو او همان بود که
عدويش چشم در چشمش دوخت وپدر عزيزتر از جانش را ناسزا گفت و او جز لبخند و
محبت و بزرگي لب نگشاد. و او همو بود که حتي در زير دشنه و نيزه نيز دست از
جوانمردي در حق دشمنش بر نداشت..........
و کجاست حاتم تا ببيند اين حاتم بي بديل را که هر آنچه داشت به سخاوت گذاشت.
و کجا حاتم تواندکهچو اوسخي باشدو جوان شبه پيغمبرش رابه دم تيغ گرگان حرامي
سپرد و کجا آن طائي تواند طفل بي شيرش را به قربانگاه عشقي ببرد که در وصف
گلويخشک وباريکقربانيش من الاذن الي الاذن سرايند و چنان کند که حتي خونش را
نيز پس نگيرد و آن را به آسمان رساند و کجا حاتم تواند که برادري چو عباسش را
روانه ميدان کند و از پس آن تکه تکه پيدايش کندوکجاحاتم تواند که چو آنعقيلههواشم
را در شبي تاريک و گردابي حائل و در ميان چشماني دزد به تنهائي رها کند
و کجا حاتم تواند که دختري چنان شيرين را به دم تازيانه اعداء و نيش زبان شاميان
سپارد......و کجاست حاتم تا اثر کيسه نان و خرماي يتيمان را بر پشت ستوران خورده
اش ببيند و کجاحاتم تواند که حتي پس از مرگش سر و اعضاء و لباس و انگشترش را
نيز بخشش کند.....
و کجاست آن حاتم طائي تا ببيند که از پس هزار و چهار صد سال هنوز دست کرامت
اين حاتم قريشي بر سر زمان و مکان و جن و انس و لاهوت و لاسوت مستدام است
و سلام بر آن حاتمي که خاتم زيباي انگشتري انسانيت شد
وقومي از بني اسرائيل آن قسمت از تورات را که پسنديدندگردن نهادندو آن جزء را که به
مضاجشان شيريننيامد به پشت سر نهادند و يا اگر توانستند آن را به معناي دلخواه خود
تاويل بردندو مرواريد نص را به ثمن بخس اجتهاد نفسانيشان فروختند.......
و اين است همان مثل من و تو که هر آنچه از قرآن که پسنديديم گرفتيم و هر آنچه به
نظرمان گران آمد و يا به مصلحت ميز و مراممان نبود تحريف کرديم و يا دست نيافتني
خوانديم و يا اصلاً به روي خودمان نياورديم که شنيده ايم و يا خوانده ايم..........
و ازمحمد و علي و فاطمه و حسن و حسين هرآنچه را کهفقط سوز و اشک خواست
به پايش تابه صبح زارزديم و هرآنچه که مردانگي و مروت و شجاعت و غيرت ومالوجان
مي طلبيد به مقتضيات زمان و مکان تاويل برديم و حتي لحظه اي هم براي آن زور نزديم
و جوي جواني را به پاي مظاهر دين و مسلک جاري کرديم و حتي شعبه اي از آن را
ولو با آبياري قطره اي نيز به مغز دين داري نرسانديم و چون جهّال و بت پرستان و
ميمون صفتان به دين اجدادمان مانديم و هيچ دين ديگري را نپذيرفتيم و به اين کار خود
نيز بسي افتخار کرديم ....و چه بسا اگر اجدادمان (خدايي نکرده)بت پرست وگاوپرست
شيطان پرست و حتي آلت پرست و کمونيست بودند ما نيز چنان بوديم و شيعه را
مضل ّ از صراط مي پنداشتيم و محمد را خشونت گرا و شهادت حسين را خود کشي
مي دانستيم!!!..... و از کجا معلوم شايد اگر الان هم جلوه اي زيبا از قومي ديگر را
ببينيم بوسه اي بر سياهي علم حسين زنيم و با ضريح شاه طوس نيز وداع کنيم و
به لباس آن قوم در آييم و اين به دليل همان تظاهر مسخره مان به دين و ايمان است
و اين همان دين و ايماني ست که نه به درد دنياي ما مي خورد و نه به درد آخرتمان.
و بايد بدانيم که راهي که در پيش گرفته ايم همان راه گمراهان بني اسرائيل است
و با اين روش بايد در انتظار روزي باشيم که موسي لحظه اي از ما سر بر مي گرداند
و در همان يک لحظه چنان مجذوب سامري صفتان مي شويم که گرده مان را براي
جلوسشان فرش مي کنيم و در برابر گوساله اي که برايمان علم مي کند خاضعانه
سجود خواهيم کرد و اين روز بسي نزديک است مگر به تنبّه و بيداري من و تو .......
....و باشد که آن روز را نبينيم و بگذاريم اين شرمندگي فقط براي بني اسرائيل باشد
و بس......................................
ان شاء الله
تقديم به نو دوستانم در زيباکنار
روزها و شبها و هفتهها و ماهها و سالها ازپي هم مي آيندومي روند و صبح که ازخواب
بر مي خيزي گويي همان آفتابي را که قريب بيست سال است باموهاي حنايي و فرق_
گرفته و شانه خورده ترسيم مي کردي و مي شناسي دوباره ازمشرق سر بر مي آورد و
رفتهرفتهبهميانه آسمان مي رسد و پسازآنکه سايه شاخص به کوتاهترين حدخود رسيد
نمازي به جانب کعبه بر پا مي داري و اين خورشيد است که با سرعتي کمتر از عقربه
ساعت شمار ساعتهاي ديواري مسافتراطي مي کندو خود را به مغرب مي رساند و در
افقي سرخ فرو مي رود و تو نيز از فاصله اين صبح تا شام عمرت را گهي به سود وگهي
بهزيان سپري مي کنيو دوباره فردا نيز به همين صورت همانطور که ديروز نيز و فردا و
فرداها هم و اين همان آفت بزرگ دنياي مدرن امروزاست که آويني آواي رهايي از آن را
سر داد و اين همان روزمرگي است که گريبان گير ماست.
ولي من وتو با چراغ همان آوا و در همين روز مرگي خفه کننده و در همين دهکده کثيف
و پر از آفت و ميکروب جهاني روزهايي نه چندان زياد را در زير آسماني آبي و در کنار
دريايي آبي و در هوايي آبي و بر زميني خاکي با روحيههايي سبز و با قلبهايي به هم _
پيوسته درکنار هم زندگي کرديم و همه چيز و همه کس را يا به رنگ خاکي و متواضع
ديديم و يا به رنگ بي رنگي.
آري من و تو چند روزي را از پرچين اين دهکده گذشتيم و به دور از چشمان نامحرم و
نا اهل بد خواهان که چشم ديدن ما و اجتماع ما و حتي لبخند ما را هم ندارند به دريا
پيوستيم و آبي،آسماني و دريايي شديم و روزهايي را با حال و هواي جهادي اسلامي
زندگي کرديم و از تلخي و شيريني يک روزش چنان لذت برديم که از تمام لحظات _
شيرين عمرمان نه.....
آري چه زيبا بود ايستادنمان بر پشت فرمان شناوري که ساخته شده بودبراي شهادت
و بر پهنه اين دريا سکاني شناوري در دستان تو بود که قرار است 800کيلوگرم تي ان تي
را بر پهلوي ناوي متجاوز که پرچم ستاره دار کاخ سفيدي بر بلنداي آن نصب است که
مدعيان کدخدايي اين دهکده درآن جلوس کرده اندو دين و شرف مارابه سخره گرفتهاند
و اين من و توايم که چنان شوکي به دنياي آنان وارد خواهيم کرد که تا ابد به لرزه آن
بمانند و آب اين دريا و خليج را آکنده از لا شه آلات و تجهيزات و افراد آنان خواهيم کرد و
آبيآرامايندرياوخليج رابهجهنمي سياه و پر تلاطم براي دنيا پرستان تبديل خواهيم کرد.
و چه زيبا بود عبورمان از ميدان موانعي که خود استادي بود براي عبور از ميدان عمل و
به ما آموخت که در اين کره جاه طلبي و دنيا پرستي و شهرت و شهوت چگونه بايد از
ديوار سخت دنيا پرستي بالا روي و از پس آن دنياي واقعي و ماوراء را ببيني و چگونه
بايد از زير سيم خاردار شهرت و شهوت چنان سينه خيز روي که صورتت آکنده از غبار
شود ولي سيرتت را حتي لکه اي از شهرت و شهوت نگيرد و نيز چگونه بايد بر سيمي
باريکتر از بند انگشت و برنده تر از تيغه شمشير به نام تقواچنان محکم و استوارخيز
بگيري که نه به چپ افتي و نه به راست و نيز بدان که در اين دنياي وا نفسا فقط امکان
زدن يک قدم اشتباه بر پل معلق دنيا را داري و اگر به دو قدم رسيد ديگر جايگاهت
مشخص نيست و ممکن است در بين مغضوبين و ضالين در پايين پل باشي.
و نيز آگاه باش که تنها طريقي که تو را به وجه الله مي رساند طريق اهل بيت است
که امناء الله و يعسوب الدين تو را در حصني حصين به پيش مي برند و به حبل الله_
المتين مي رسانند و تو بايد با توکل بر آن ذوات به ريسمان الهي چنگ زني و بالا روي
تا به حضرتش رسي و وقتي به اوج رسيدي خواهي ديد که تمام موانع در زير پاي توست
و تو از بالا به آنان خنده تمسخرانه خواهي زد.
و نيز چه زيبا بود راپل و سقوتمان از آن ارتفاع که گوياارتفاع همان شخصيت مرتفع و
بلند مرتبه کذايي است که من و تو از رشته و کلاس و ماشين و موبايل و کفش و کت و
شلوار براي خود ساخته ايم و وقتي ا زآن سقوط مي کنيم و به پايين مي آييم مي بينيم
که آري آنجا جز توهم چيزي،خبري نبود و هرچه هست همين پايين هاست.
و نيز چه پر معنا بود تنهاييمان بر کانو که با زبان بي زباني بر سر ما فرياد مي زد که اي
عزيز تا به کي در خواب و خيالي؛ببين که تنهايي، بيا و خودت را درياب پيش از آنکه يک
حرکت اشتباه کانويت را چپ کندو بدان که کسي در اين دنيا به درد دل تونخواهد رسيد
و تو خود بايد به فکر خود باشي و پارويت را با سمت و حرکت و قدرتت ميزان کني و
اگر يک پاروي چپ و بر آب علم آموزي زدي و به جلو رفتي حتما پارويي هم در جانب
راست و اخلاق آموزي بزن که اگر چنين نکني به دور خود خواهي گشت و راهي از پيش
نخواهي برد.
حيف...آري حيف و صد حيف که من شما را در اين نفسانيات و زنجيرها با خود شريک
مي کنم و مشکلاتم را به پاي شما هم مي نويسم و اين از عقل قاصر بنده است و
شمامبراي از اين حرفها هستيد و اصلا به خاطر همين پاکي و خلوصتان است که دلم
تنگتان است....تنگ شوخيها و خنده ها ي دسته جمعيتان....تنگ گريه ها و کميل
گروهيتان....تنگ صبحگاه طولانيتان....و تنگ تويي که حاج همت مي خواندمت و تنگ
تويي که شباهتي معصومانه به شهيد باقري داشتي و تويي که از هيبتت جت اسکي
خراب شدو تويي که در فرانسه تحصيل مي کردي و شيطان را چون شهيد بابايي
کلافه کرده اي و به حسرت نشانده اي و تويي که خودت هم نمي داني چطور از
دانشگاه سر در آورده اي و تويي که شايد خاطره ملاقاتي با پدر در ذهن نداشته باشي
جز در بهشت زهرا و تويي که به دين اجدادت پشت پا زدي و مسلمان شدي و به نداي
قرآن در عدم تبعيت از دين پدران جاهل لبيک گفتي و دلم تنگ است براي همه يتان
و همه يتان............
آري دوستان ما اتفاقا با هم آشنا و دوست شديم و خدا کند که با هيچ اتفاقي از هم
جدا نشويم و باشد که اين رفاقتمان را در راه دوست و وليش خرج کنيم و به درد
حضرتش بخوريم.
به اميد روزي که پس از فتح قدس در زير لواي يا لثارات الحسين بر آبي نيل
سکاني کنيم و در ايوان قدس نظام جمع تمرين کنيم و درصبح دوشنبه ويافجرجمعه اي
در حضور حضرتش در کنار کعبه يا قدس رژه رويم و
و با صدايي حماسي و کوبنده بخوانيم:
بايد گذشتن از دنيا به آساني بايد مهيا شد از بهر قرباني
سوي حسين رفتن با چهره خونين زيبا بود اينسان معراج انساني
جانم حسين جانم
جانم حسين جانم
جانم حسين جانم
عجب دنيا ي زيبا و خوشرنگي بود دنيا ي کودکي و شيطنت و بالا رفتن از درخت و
ديوارو اذيت کردن دختر بچه هاي کوچه و کتک زدن به گربه هاي گرسنه و چه لطيف وبي
رنگ بود دوستي هاي کودکانه و بازيگوشي هاي دسته جمعي.دوستي هايي که هم
مردم آزاري داشت و هم خدا و دعا و مسجد و محرم و هم تلخي داشت و هم شيريني
و هم بي نمکي داشت و هم شوري و هم خستگي داشت و هم نشاط و هم خنده
داشت و هم گريه و حتي هم راست داشت و هم دروغ. ولي چه خوب بود رفاقتهايمان
که يک رويي داشت و دو رويي نداشت و چه خوب بود که يک رنگي داشت و دو رنگي
نداشت و چه خوب بود که ظاهر و باطن نداشت و هرچه بود ظاهر بود و چه خوب بود که
فقير و غني نداشت و اصلاً فقر و غنا معنا نداشت همانطور که زشتي و زيبايي و همان
طور که کوتاهي و بلندي و کوچکي و بزرگي معنا نداشت و همانطور که سنگيني جيب
پدرانمان معنا نداشت و همانطور که جنس چادر مادرانمان و همانطور که نوع لباس و
ادکلن وبقيه مخلّفاتش معنا نداشت وامّا دراين ميان و در لابهلاي زيبايي اين دنياي کوچک
از يک چيز غافل شديم و آن زمان بود ورنگ ونقش هاي گوناگونش که نسبت به رفاقتهاي
معصومانه ما حسود بود و بدون توجه به روحيههاي لطيف و رفاقتهاي قشنگ ما مي رفت
و هر روز و لحظه گوشهاي از اين رفاقت ها را با خود مي بردو آن را کم رنگ مي کرد و
رنگ و نقش هاي دروغين به آن مي دادو کم کم و رفته رفته رفاقتها کم رنگ شد و
دورويي ها و تفاوت ها رنگ گرفت و فقر و غنا معنا شد و ديگر زيبا از زشت گريخت وآنکه
بلندبود ديگري را بلندي به رخ کشيد و آنکه بزرگ بود بزرگي و همينجا بود که اموال پدر
در لغتنامه اذهان معناي بلند و مفصلي پيدا کرد و از آن پس بازار رفاقت که در آن دل و
قلوه رد و بدل مي کرديم از رونق افتادو تبديل به معرکه فخر فروشي و تجلي اموال شد
و تو خود مي داني که نام اين بازار را هر چه مي توان گذاشت الا معرکه صفا و رفاقت.
آري و آن روزگار و دوستان رفتند و رفتند تا حال که به خاطراتي شيرين،نه، بلکه
خاطراتي تلخ تبديل شدند.
آري زمان ،زماني اين خاطرات شيرين و تلخ را در دلهاي ما يادگاري گذاشته و
اصلش را برده و ما را در حسرت نشانده . امّا چه غم ، او که نمي داند آدمي قابل تجدّد
است و ترميم و مي تواند دوباره دوستياي بنا کندبر پايه محبت و اخلاص و خدا محوري
و اين بار او را نيز سر کار بگذارد و اصلاً گذشت او را اهميت ننهد.
آري، ما مي توانيم دوباره دوستياي بنا کنيم بر پايه عشقورفاقت که پاک و
بي غل و غش باشدو نه فقيرو غني داشته باشد و نه دو رنگي، نه زشت و زيبا داشته
باشد و نه رنگ .
آري بياييد رفاقتمان را به دور از مدارک دانشگاهي و حوزوي بنا کنيم و بياييد
ليسانس و دکترا و فوق و سطح و اجتهادمان را جاي ديگري و براي کسان ديگري خرج
کنيم نه براي رفاقتمان وبياييد طوري رفاقت کنيم که زمان که هيچ و مکان هم، که حتي
مرگ نيز ما را نتواند از هم جدا کند و طوري رفاقت کنيم که حتي در آن دنياي باقي نيز
در کنار هم و دست در دست يکديگر مي از جام ساقي کوثر بنوشيم و در صف
عشّاقش تماشاگر صدق وعده هاي الهي باشيم و مست نعمتهاي حضرتش.
ان شاء الله
بازديد ديروز: 8
کل بازديد :3416
طلبه اي عادي هستم که ده سال سابقه تحصيل دارم و از دار دنيا يک موتور دربوداقون دارمويک دل عاشق و يک اميد و آن هم خدمت به اسلام و کشور اسلامي
دانلود کرک بازي موبايل نرم افزار امپراطور دريا درpeyman download
شلمچه
به نام وجود باوجودي که وجودبي وجودم زوجود با وجودش شده موجود
بهترين آرزو هايم تقديم تو باد.
انتظار
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
يگان
شميم وصل
احساس با تو بودن
گل دختر
فرياد خاموش
شاهد
به خود آييم و بخواهيم،که انسان باشيم...
ساقيا قدحي ريز که ما باده پرستيم
ساقيا قدحي ريز که ما باده پرستيم
خلوت تنهايي
قصه بچه بسيجي
مسجد و کليسا - mosque&church
خانه اطلاعات
پيامبر اعظم(صلياللهعليهوآلهوسلم) - The Holy Propht -p.b.u.h
خاطرات باور نکردني يک حاج اقا
بازي بزرگان
نافذ
ريحانه
خلوت روزهاي من
نام: | |
ايميل: | |


